قلب های نارنجی

140,000 

ناگهان از ذهن ساده گذشت : نکند به او زنگ می زند . آلماگویان از پله بالا رفت . در نیمه باز اتاق آما را باز کردکسی توی اتاق نبود . دری که به ایوان باز می شد ، بازمانده بود . حس نگران کننده ای او را جلو راند . از توی ایوان نگاهش به در باز حیاط افتاد .با بیش ترین سرعت عمرش شروع کرد به دویدن . همین که کوچه تمام شد و به خیابان رسید ، دید که آلما نیست . نه سمت چپ ، نه سمت راست . نیرویش ته کشید . حتی نای ایستادن نداشت . روی زمین نشست و زد زیر گریه .

5 عدد در انبار