پادشاه جوانی که به او ” ملک شهرباز ” می گویند ، به علت خیانتی که از همسر خود می بیند ، کینه ی همه ی زنان را به دل می گیرد . او برای خاموش کردن این کینه ، دست به انتقام جویی می زند ، هر روز دختری را به عقد خود درمی آورد و سحرگاه روز بعد او را به قتل می رساند . همه ی زنان و دختران در معرض انتقام جویی قرار می گیرند و هر روز قرعه ی مرگ به نام یکی از آن ها اصابت می کند . در این میان ، دختر وزیرِ ملک شهرباز ، که ” شهرزاد ” نام دارد ، دست به اقدامی متهورانه می زند . او خود داوطلب ازدواج با پادشاه کینه جو می شود .
شهرزاد با این اقدام ، خیال تسلیم شدن در برابر مرگ ناخواسته ندارد ، بلکه می خواهد با تکیه بر سلاح فکر و اندیشه و خیال خود ، زخمی را که بر روح و روان شاه نشسته التیام بخشد ، و از سویی سرنوشت خود و هم جنسان خود را تغییر دهد . او از همان شب اول ازدواج ، فکر و اندیشه را به کار می گیرد ، لب به سخن باز می کند و قصه ای شیرین و جذاب برای شاه تعریف می کند . اما نه این قصه در شب اول پایان می گیرد و نه عمر شهرزاد ! ادامه ی قصه به شب بعد موکول می شود و پایان عمر شهرزاد نیز به شب دیگر . اما شب دیگر هم حکایت همین است ! قصه پایان نمی گیرد و شاه ، شیفته ی شنیدن ادامه ی آن ، قتل همسر را یک روز دیگر به عقب می اندازد .
شب بعد و شب های بعد ، قصه شیرین تر و جذاب تر پیش می رود و ….
به این ترتیب ، شهرزاد با جادوی کلام خود و مدد ذهن خلاقش ، آفریننده و راوی قصه هایی می شود که تا هزار و یک شب ادامه پیدا می کند .
در هر قصه ، پندی به ملک شهرباز داده می شود . این پند ها و پیام های تک تک است که ملک شهرباز را به سوی پیام بزرگ ” انسانیت ” رهنمون می سازد . کارِ ” روان درمانی ” او با موفقیت پیش می رود و سرانجام در پایان هزار و یکمین شب ، دیگر اثری از کینه و بدخواهی در شاه باقی نمی ماند، و بنابراین قتل شهرزاد و دیگر دختران برای همیشه از یاد او می رود و شهرزاد بانوی همیشگی دربارش می شود .