حماسه؛سرآغاز

200,000 

پاهای پسرک از وحشت قفل شده بودند و دست هایش می لرزیدند . اگر برمی خواست و به سوی درخت دیگری می دویدند ، غول بی تردید او را می دید و با دو قدم به او می رسید و اگر همان جا می ماند ، غول چند ثانیه ی دیگر بالای سرش بود !

در همین فکرها بود که ناگهان دو دست نیرومند ، از فراز همان درخت بر سرش فرود آمدند و پیش از این که صدایی از او برآید ، دهان و کمرش را گرفتند و با یک حرکت بالای شاخه ها بردند .

10 عدد در انبار

دسته: برچسب: