آقای دوشنبه

110,000 

دوشنبه با عصبانيت گفت : ” عجله كن ! من خسته م ! يكي كليد دقيقه رو بگيره بده به من ! ”
سپيده دم ، ظهر و غروب به يكديگر نگاه كردند .
-منتظرم !
ظهر با لحن محتاطانه گفت :” وصيت نامه …” او هم مانند خواهر و برادرش با نگاه مشغول جستجوي دفتر بود . هر سه نفر دست راستشان را باز نگه داشته بودند ، انگار مي خواستند اسلحه شان را بيرون بياورند. اما آرتور ….

 

ناموجود